#احساس_اشتباهی_پارت_392

با قدمهايى كه وزنم رو به سختى تحمل مى كرد همراه زن شدم.
چادری رو روى سرم انداخت و به سمت خروجى سالن آگاهى رفت.
سربازى كنار ماشين پليس ايستاده بود. با ديدن ما در ماشين و باز كرد. 4 2
نگاهى به آسمون ابرى انداختم و قطره اشكى از گوشه ى چشمم چكيد.
سوار ماشين شدم. چرا هيچ كسى رو نداشتم تا دنبال كارهام باشه؟ چرا
انقدر تنها بودم؟
از ترس و دلشوره حالت تهوع گرفتم. ماشين كنار دادگسترى ايستاد.
با ديدن خبرنگارها ترسيدم. نكنه عكسم به عنوان قاتل تيتر مجلات بشه!!
با دستهاى دستبند زده ...
242_
كمى چادر سرم رو جلو كشيدم.
دو تا سرباز زن دو طرفم ايستادن. عكاسى اومد جلو و صداى فلش
دوربينش اكو شد توى گوشم و سرم خم تر.
بغض توى گلوم بيداد مى كرد.
پله هاى دادگسترى رو بالا رفتيم. سالن دادگسترى شلوغ و پر سر و صدا
بود.
صداى گوش نواز مامان و شنيدم. سرم و بلند كردم. با ديدن مامان و بابا و
سامان بغضم شكست.
مامان قدمى سمتم برداشت كه سرباز گفت:
-بهتره اجازه بدين.
مامان ناليد.
-چه خاكى تو سرم شد ساينا؟ دختر دسته گلم چرا اينطور شد؟ 4 3
با صداى لرزونى ناليدم:
-مامان من بى گناهم. من فقط از خودم دفاع كردم. نمى خواستم بكشمش.
بابا اشكش و پاك كرد.

romangram.com | @romangram_com