#احساس_اشتباهی_پارت_391
241 _
سرم و روى زانوهام گذاشتم. نميدونستم اصلا قراره چى بشه اما ديگه
هيچى برام مهم نبود وقتى براى هيچ كسى مهم نبودم.
شب مثل سال برام گذشت.
صبح با باز شدن در انفرادى از جام بلند شدم. زن چادرى اومد سمتم گفت:
-سرهنگ كارت داره.
همراهش شدم. دوباره وارد همون اتاق تكرارى شدم.
عمو مسيحا با ديدنم اخمى كرد گفت:
-حق دارى براى نجات خودت دروغ بگى اما اين دروغ مواظب باش
اوضاعت رو بدتر نكنه! 4 1
متعجب و شوكه نگاهش كردم.
-چيزى شده؟
پوزخندى زد.
-گفتى دفتر تو اتاقت بوده اما همسرت گفت هيچ دفترى نديده.
-يعنى چى؟ امكان نداره. من خودم دفترم رو همونجا گذاشتم. باور كنيد
من دروغ نميگم.
سرى تكون داد.
-امروز دادگاهى دارى و به زندان انتقال پيدا ميكنى.
با اين حرفش ترس نشست توى دلم و دست و پام شل شد. امكان نداشت.
پس اون دفتر چى شده؟؟
-باور كنيد من دروغ نگفتم.
بي توجه به حالم سرباز و صدا زد. زن وارد اتاق شد.
-آماده اش كنيد براى دادگاه.
زن بازومو گرفت گفت:
-چشم قربان.
romangram.com | @romangram_com