#احساس_اشتباهی_پارت_390

-خوب الان اون دفتر كجاست؟
-اون شبى كه اشكان بهم زنگ زد داشتم اون دفتر و ميخوندم. يادمه روى
تختم گذاشتم. حتماً دست غياثه.
سرى تكون داد.
-هماهنگ مى كنم و دفتر و ازش ميگيرم، اما اگه دروغ بود ...
سرد نگاهش كردم.
-من نيازى به دروغ ندارم.
-باشه.
سرباز و صدا زد. سرباز وارد اتاق شد. از جام بلند شدم كه گفت:
-دو روزى دادگاه و عقب ميندازم تا همه چيز مشخص بشه.
سرى به معنى باشه تكون دادم و همراه سرباز دوباره به انفرادى برگشتم.
گوشه ى اتاق كز كردم. نگاهم رو به ديوار رو به روم دوختم اما دوباره از
اينكه من آدم كشتم ترس برم داشت.
اگه قصاص ميشدم چى؟ چرا نميتونستم هيچ كس و ببينم؟
كاش غياث اون دفتر و خونده باشه تا بدونه مقصر نبودن مسيحا به عنوان
پدر تو زندگيش بخاطر مادر و دائيش بوده. 4 0
باورم نمى شد من دختر كاتيا باشم. زنى كه شيانا خان عاشقانه دوستش
داشته اما اين وسط زندگى من نابود شد.
بغضم گرفت و اشكهام جارى شد. از اينهمه تحول تو زندگيم خسته شدم.
انگار تمام خوشى هايى كه طى ۲۴سال زندگيم داشتم حالا داشتم به
بدترين نحو پس ميدادم.
لحظه اى دلم براى غياث تنگ شد. يعنى من براش مهم نيستم و نبودم؟
سرم و توى دستهام گرفتم. حتماً مهم نيستم.
من مرد دوران كودكى و جوانيش رو به قتل رسوندم.
تيمسار براى هركس، بد بود براى اون پدر بود.

romangram.com | @romangram_com