#احساس_اشتباهی_پارت_389
كنه.
پوزخند پر از دردى زدم گفتم:
-حتى نميخواد دخترش و قبل از مرگش ببينه؟!
لحظه اى رنگ چهره ى عمو پريد و با صداى بمى گفت: 3 8
-دخترش؟
سرى با بغض تكون دادم.
-مگه كاتيا وقتى تو زندان ساواك بود حامله نبود؟ مگه نگفتن بچه اش مرد
؟
-تو اينا رو از كجا ميدونى؟
-بهتون گفتم خيلى چيزا ميدونم.
عمو كلافه گفت:
-هرچى ميدونى بگو منم بهت قول ميدم همه كار برات بكنم.
هق زدم:
-اون دختر منم.
-چى؟
چنان فرياد زد كه لحظه اى ترسيدم.
از جاش بلند شد و طول و عرض اتاق و راه رفت. گفت:
-باورم نميشه اين همه سال دختر كاتيا زنده باشه.
يهو چرخيد و دستاشو روى ميز گذاشت گفت:
240_
-از كجا بدونم دارى راست ميگى؟
-بابا ...یعنی 3 9
سرى تكون دادم.
-وكيل برادرتون بعد از چهلم دفترى بهم داد. توى اون دفتر خيلى چيزها
هست.
romangram.com | @romangram_com