#احساس_اشتباهی_پارت_385
-نميدونم معنى حركاتم رو فهميد يا حرف نگاهم رو كه گفت:
-همه چى درست ميشه. اشكان يه ساواكى فرارى بود اما بازم ...
نگاهش كردم كه گفت:
-تمام سعيم رو مى كنم تا نجاتت بدم.
كورسوى اميدى توى دلم روشن شد. از اتاق بيرون رفت.
باورم نمى شد عمو مسيحا پليس باشه اما نميدونم چرا با ديدنش كمى
اميد به دلم نشست.
زن چادرى اومد سمتم و از اتاق بيرون آوردم. دوباره سمت همون اتاقك
رفت و
237_
وارد اتاق شدم. در پشت سرم بسته شد.
گوشه ى اتاق مچاله شدم. زانوهامو بغل گرفتم. چشم هامو بستم.
چرا زندگيم اينطورى شد؟ باورش براى خودمم سخت بود. 3 3
با يادآورى غياث چيزى توى دلم تكون خورد. اعترافش سخته كه توى اين
شرايط دلم مى خواست كنارم بود.
سرگردان بودم. چطور عمو مسيحا پليس بوده و من نميدونستم.
از اينكه دختر كاتيام هيچ حسى ندارم.
روى تنها موكت رنگ و رو رفته ى انفرادى دراز كشيدم.
نگاهم رو به سقف دوختم.
لحظه اى چهره ى غرق در خون عمو اشكان جلوى چشم هام ظاهر شد.
نفسم رفت و ترس نشست توى وجودم.
از جام بلند شدم. هر كارى كردم صدام درنيومد.
فكر مى كردم هر لحظه داره توى اتاق راه ميره.
سريع سمت در رفتم و با دستام محكم به در زدم.
سربازى عصبى در و باز كرد.
romangram.com | @romangram_com