#احساس_اشتباهی_پارت_384
ديد دارم نگاهش مى كنم سرى برام تكون داد اما بى تفاوت سرچرخوندم. 3 1
236_
ديگه هيچ كس برام مهم نبود وقتى چيزى تا مرگم نمونده.
سربازى در اتاقى رو باز كرد. نگاهى به ميز و دو تا صندلى كه توى اتاق بود
انداختم.
با قدم هاى لرزان سمت صندلى رفتم و نشستم.
بعد از چند دقيقه با صداى قدم هايى محكم و كشيده شدن صندلى سر بلند
كردم اما با ديدن مردى كه روى صندلى نشست نميدونستم چيكار كنم و
چه عكس العملى نشون بدم.
خونسرد نگاهم كرد. سرى تكون دادم و دستمو گرفتم سمتش.
لبخندى دلنشين زد گفت:
-سلام.
بغضم و قورت دادم و نگاهش كردم.
-نميخواى حرف بزنى؟
دهنم و باز كردم. صدايى از ته گلوم خارج شد اما بى مفهوم. اشكم روى
گونه ام چكيد.
دفتر و خودكارى رو سمتم گرفت. با همون صداى دلنشين گفت:
-همه ى اتفاقاتى كه برات افتاده رو بنويس.
سرى به معنى باشه تكون دادم. شروع به نوشتن كردم.
از زنگ زدن اشكان و رفتنم، همه رو نوشتم اما نميدونم چرا ننوشتم غياث 3 2
پسرته!!
با دست هاى لرزان دفتر و سمت عمو مسيحا هل دادم.
دفتر و گرفت و نگاهى بهش انداخت.
دلم مى خواست حرف بزنم و چيزى بگم. دفتر و برداشت و بلند شد.
سريع بلند شدم و با دستم شروع به صحبت كردم.
romangram.com | @romangram_com