#احساس_اشتباهی_پارت_383
دلم ميخواست پر بكشم و برم پيششون.
قدمى برداشتم كه بازوم كشيده شد و هولم داد سمت ماشين.
به ناچار و با غم سوار ماشين شدم. زن چادرى كنارم نشست و سرگرد كنار
سربازى كه رانندگى مى كرد.
نگاهم رو از شيشه ى ماشين به بيرون دوختم. ماشين آروم از كنار مامان
بابا گذشت.
نگاهشون كردم، نگاهم كردن. اشكم روى گونه ام چكيد.
غياث نبود. اين حقم نبود ندونسته قصاص بشم. 3 0
ماشين تو حياط اداره ى پليس ايستاد و با كمك زن پياده شدم.
نميدونستم چى قراره بشه و چه اتفاقى قراره بيوفته؟
دلم فرياد ميخواست تا صدايى از حنجره ام خارج بشه.
وارد سالن اداره آگاهى شديم. دو تا سرباز زن دو طرفم ايستاده بودن.
با ديدن نيلوفر، مادر غياث از ترس قدمى به عقب برداشتم.
با ديدنمون عصبى اومد سمتم و تا به خودم بيام يه طرف صورتم سوخت.
-دختره ى آشغال پاپتى كه معلوم نيست از كدوم قبرستونى اومدى، چطور
تونستى با برادر بيگناه من اين كار و كنى؟
اومدم لب باز كنم اما صدايى از گلوم خارج نشد. با چشم هاى اشكى
نگاهش كردم.
اومد دوباره سمتم حمله كنه كه دستى بازوشو گرفت گفت:
-بسه!
با شنيدن صداى غياث سر بلند كردم و نگاهم رو بهش دوختم.
لحظه اى نگاهم كرد اما نگاهش رو از نگاهم گرفت.
همراه سربازها كشيده شدم. سر چرخوندم.
نيلوفر داشت گريه مى كرد.
نگاهم به پرهام افتاد. اين اينجا چيكار مى كرد؟
romangram.com | @romangram_com