#احساس_اشتباهی_پارت_382
با آوردن اسم زندان دوباره رعشه ای به تنم افتاد. می ترسیدم از روزهایی
که خودمم نمی دونستم چه اتفاقی قراره برام پیش بیاد.
زنی چادری وارد اتاق شد، نایلونی توی دستش بود. نایلون رو گذاشت روی
تخت.
_لباس ها رو بپوش
با دست هایی که لرزش داشت نایلون رو کشیدم جلو.
نگاهم به مانتو و شلوار ساده طوسی رنگی افتاد.
لباسا رو پوشیدم و مقنعه رو سرم کردم قلبم محکم و پر درد به سینه ام
می زد.
همون خانم وارد اتاق شد و سرگرد هم پشت سرش وارد اتاق شد.
دستبند به دستم بست و بازوم گرفت. سر بلند کردم و با عجز به سرگرد
نگاه کردم.
جلوتر از ما با قدم های محکم اتاق رو ترک کرد.
ترس امونم رو بریده بود، پاهام و روی زمین کشیده می شد. 2 9
سرم و پایین انداختم تا چهره اطرافیانم رو نبینم از قضاوت آدم ها می
ترسیدم.
می دونستم که یه بیمارستان معمولی نیاوردنم، همین که پام به حیاط
بیمارستان رسید هوای تازه به صورتم خورد خون در بدنم جریان افتاد.
نفس عمیقی کشیدم می دونستم معلوم نیست آیا هوای تازه دوباره
احساس می کنم یا نه!
با صدای جیغ زنی سرم چرخید و بیرون بیمارستان روی مامان و بابا ثابت
موند.
235_
با ديدنشون فهميدم چقدر دلتنگ بودم. چقدر دوسشون دارم.
بابا، مامان و سفت گرفته بود اما بازم مامان به سر و صورتش ميزد.
romangram.com | @romangram_com