#احساس_اشتباهی_پارت_381

_خوب می شه فقط یه شوک هست. 2 7
_کی می تونیم برش گردونیم؟
_چه عجله ای دارید فکر نکنم از این جا بتونه فرار کنه.
سرگرد سری تکون داد و همراه دکتر از اتاق بیرون رفتن، با رفتن دکتر و
بقیه چشم به دیوار سفید روبه روم دوختم.
بغض توی گلوم سنگینی می کرد ترس تو تک تک سلول های بدنم نفوذ
کرده دلم می خواست فریاد بزنم.
کاش کسی بود که سرمو روی شونه اش میذاشتم از ته دل فریاد می زدم.
دستم و مشت کردم و از ته دل فریاد بی صدایی کشیدم.
با دارو هایی که بهم‌ تزریق کردن کم کم چشمام گرم شد.
نمی دونم چه مدتی بود که بیمارستان بودم، مثل آدمی شده ام که انگار از
فضا برگشته و زمین براش ناشناخته هست.
پرستار سرم از توی دستم در آورد، مچ دستش و گرفتم.
لحظه ای ترس تو چشماش احساس کردم، آروم دستم و از مچ دستش جدا
کردم و با علامت اشاره گفتم:
_یه ورق و خودکار بده
نفسش رو آسوده بیرون داد و خودکار و برگه سفیدی گرفت سمتم.
نگاهی به دستم که به بدنه ی فلزی تخت بسته شده بود انداختم
234_
پرستار سری تکون داد و گفت: 2 8
_صبر کن به سر باز بگم تا به سر گرد بگه بیاد.
چشمامو به معنی تشکر باز و بسته کردم؛ پرستار از اتاق بیرون رفت.
نفسم و بیرون دادم چقدر سخته که نتونی حرف بزنی.
سرباز وارد اتاق شد گفت:
_الان میان ‌می برنت زندان، اونجا هر چی خواستی می تونی بنویسی!

romangram.com | @romangram_com