#احساس_اشتباهی_پارت_380
چيزى توى سرمم تزريق كردن. نفسم كم كم بالا اومد اما نگاه اشكيم هنوز
خيره ى مردى بود كه توى چهارچوب در ايستاده بود و موهاى شقيقه اش
جوگندمى شده بود.
قدى نسبتً ا بلند و چهره اى اخمو. چشم هامو بستم و نفسى كشيدم.
صداى قدم هاى محكمى كه كنار تختم متوقف شد و صداى سرگرد كه
گفت:
-چرا اينطورى ميشه آقاى دكتر؟
-حالت شوك و عصب هست. انگار از چيزى مى ترسه. اميدوارم خوب بشه. 2 6
توى دلم پوزخندى زدم. كاش بميرم تا به زندان نرم. اشكم از گوشه ى
چشمم سر خورد.
صداى نرم و مهربان دكتر كنار گوشم بلند شد:
-حالت خوبه دخترم؟
چشم باز كردم. دخترم، وااي مامان بابا يعنى فهميدن چيكار كردم؟
سرى تكون دادم كه گفت:
-ميتونى حرف بزنى؟
233_
دوباره دهن باز کردم اما هیچ صدایی از گلوم خارج نشد دستمو روی گلوم
گذاشتم.
دکتر مچ دستم و گرفت، انگار ترس و از نگاهم خوند که با آرامش گفت:
_آروم باش، چیزی نیست فقط یه شوک وارد شده خوب میشی آروم باش.
چشمام پر از اشک شد.
یعنی دیگ نمی تونم حرف بزنم پس چطور از خودم دفاع کنم.
سرگرد گفت:
_یعنی چی آقای دکتر این که خوب بود!
دکتر سری تکون داد
romangram.com | @romangram_com