#احساس_اشتباهی_پارت_379

دستمو از روى چشم هام برداشتم. نگاهى به اتاق انداختم.
نگاهم چرخيد و روى سرم توی دستم ثابت موند.
نگاهم به قطرات سرم بود كه پرستارى وارد اتاق شد.
با ديدنم لبخندى زد گفت:
-حالت خوبه عزيزم؟
دهنم و باز كردم تا حرفى بزنم اما هيچ صدايى از گلوم خارج نشد.
232_
ترس برم داشت. دستمو سمت گلوم بردم.
پرستار اومد سمتم. لبخندى زد و دستش و روى دستم گذاشت:
-آروم باش، تازه بعد از سه روز بهوش اومدى.
چشم هام پر از اشك شد. تازه همه چى يادم اومد. چشم هامو بستم و
اشكم روى گونه ام چكيد.
من يه قاتلم. قاتلى كه قصاص ميشه. 2 5
واى خدا، كاش مرده بودم. من كه داشتم مرگ و تجربه مى كردم چرا زنده
ام گذاشتى خدا؟
بغض دوباره گلوم و گرفت و همون حس خفگى بهم دست داد.
رو تخت نيم خيز شدم.
پرستار نميدونم توى صورتم چى ديد كه هول شد و با دو از اتاق بيرون
رفت.
نفسم بالا نمى اومد و دوباره داشتم مرگ رو تجربه مى كردم. مردن يعنى
انقدر سخته؟
كادر پزشكى وارد اتاق شدن. دستگاه تنفس رو روى صورتم گذاشتن و يكى
نبضم رو گرفت.
چشم هام چرخيد و نگاهم روى سرگرد كه تو چهارچوب در ايستاده بود
خيره شد.

romangram.com | @romangram_com