#احساس_اشتباهی_پارت_378
با پيچيده شدن ته سالن از ديد غياث محو شدم. 2 3
بغض نشست توى گلوم. هنوز جاى دستش رو صورتم ذوق ذوق مى كرد.
سرباز در فلزی اتاقكى رو باز كرد.
-برو تو.
پا توى اتاق كوچك و سيمانى گذاشتم كه در پشت سرم بسته شد.
مثل آدم هايى كه فكر مى كنن خوابن و دارن خواب مى بينن به اطرافم
نگاه كردم.
لحظه اى از تنهائى و ساكتى اتاق وهم برم داشت. تازه داشتم مى فهميدم
چيكار كردم.
زانوهام سست شد و با دو زانو روى زمين افتادم.
باورم نميشد من آدم كشته باشم.
كاش به گذشته برگردم. روزاى شادى كه داشتم.
حالم خوب نبود. نفسم داشت مى گرفت. با فكر به اينكه حتما حكمم
اعدامه قلبم از ترس ايستاد.
نفسم بالا نمى اومد. دستم و به گلوم فشردم تا راه تنفسم باز بشه، اما بدتر
شد كه بهتر نشد.
اشكم بى صدا مى ريخت. دهنم مثل دهن ماهى باز و بسته مى شد اما
صدايى از گلوم خارج نمى شد.
دست بردم به يقه ام و محكم كشيدم اما بى فايده بود.
اتاق دور سرم مى چرخيد. دستم به هيچ كجا بند نبود. 2 4
مرگ و جلوى چشم هام مى ديدم.
همه جا تار شد و نفسم گرفت. بى حال افتادم و ديگه چيزى نفهميدم.
با سوزش دستم آروم چشم باز كردم. نور چشم هام رو زد. دستم و روى
چشمهام گذاشتم.
دهنم باز شد تا حرفى بزنم اما احساس سوزش توى گلوم كردم.
romangram.com | @romangram_com