#احساس_اشتباهی_پارت_377
-مگه اون مرد پدر همسرت نبود؟ از چى ميخواستى خودتو نجات بدى؟
حالم بد بود و ضعف داشتم. نميدونستم بايد از كجا شروع كنم؟!
-اون مرد دائى همسرم بود و از بچگى همسرم و بزرگ كرده ...
و تمام ماجرا رو تعريف كردم. در آخر با پشت دست خونى اشك صورتم و
پاك كردم.
-من نميخواستم بكشمشون.
سرى تكون داد.
-معلوم ميشه. خانم يزدى، ببرينشون انفرادى. 2 2
زن اومد سمتم.
-همسرم چى شد؟
-اومدن.
با اين حرف سرگرد چيزى توى دلم تكون خورد.
از روى صندلى بلند شدم. زن بازومو گرفت.
از اتاق بيرون اومديم كه نگاهم به غياث افتاد.
با ديدنم با دو گام بلند اومد سمتم.
اومدم دهن باز كنم كه يه طرف صورتم سوخت و صورتم كج شد.
سر بلند كردم و نگاهم به نگاه خشم آلود غياث افتاد. چشم هام پر از اشك
شد.
سرى تكون دادم. آروم لب زدم:
-غياث اشتباه ميكنى.
پوزخندى زد. سرگرد با صداى محكمى گفت:
-ببرش.
همينطور كه همراه زن كشيده مى شدم فرياد زدم:
-من فقط از خودم دفاع كردم. تو رو خدا برو خونه اون دفتر و بخون.
231 _
romangram.com | @romangram_com