#احساس_اشتباهی_پارت_376

_ سلام اقای شایسته
)از اینکه بلاخره غیاث جواب دادخوشحال شدم( _ تشریف بیارید کلانتری
چیزی نیست همسرتون اینجاست تشریف بیارید توضیح میدم و قطع کرد
رو کرد به زن چادری و گفت
خانم رو ببر اتاق بازجویی
_ بله قربان
بازومو کشید همراه زن کشیده شدم
از اینکه غیا ث می اومد خوشحال بودم هم از اینکه عکس العملش چیه
میترسیدم
زن وارد اتاق شد و اشاره کرد تا روی صندلی بشینم
روی صندلی نشستم و دستای پرخونم رو روی میز گذاشتم
سرم رو روی دست هام گذاشتم اما با بستن چشم هام......
230_
همین که چشم هام بسته می شد
بدن بى جون عمو اشكان جلوى چشمهام مى اومد. 2 1
چرا اين كار و كردم؟ هنوز باورم نمى شد! اصلا اون مرد كجاست؟
ترس مثل خوره داشت مى خوردم. در اتاق باز شد و قدم هاى محكمى كه
وارد اتاق شد.
آروم سربلند كردم. سرگرد با اخمى ميان ابروهاش صندلى رو عقب كشيد و
نشست.
نگاه دردمندم و بهش دوختم كه گفت:
-تمام ماجرا رو تعريف كن.
-از كجا شروع كنم؟
-اونجا چيكار ميكردى و دليل به قتل رسوندن اون مرد؟
-من فقط ميخواستم خودمو نجات بدم.

romangram.com | @romangram_com