#احساس_اشتباهی_پارت_375
دنیا روی سرم اوار شد .
سرم رو پایین انداختم و از دنبال سرگرد راه افتادم
سرباز در ماشین رو باز کرد
سوار شدم و نگاهم رو به سیاهی شب دوختم 1 9
ماشین با سرعت حرکت کرد دلم شور می زد
یعنی چی قرار بشه؟
حتی از اینکه زندان هم برم هراس داشتم
ماشین کنار کلانتری ایستاد
با سر در گمی نگاهی به اطرافم انداختم
زنی چادری اومد سمت ماشین و در ماشین رو باز کرد
گفت : پیاده شو
بازومو گرفت و گشیدم پایین سرگرد جلوتر وارد کلانتری شد
همرا با زن به سمت کلانتری رفتیم
توی راه رو کلانتری ایستادم و با ترس رو کردم به سرگرد
گفتم : میشه به همسرم زنگ بزنید؟
برگشت و نگاهم کرد نمیدونم چی تو نگاهم دید که سری تکون
مردی اومد نزدیک و
گفت : سلام جناب سرگرد
سلام اطلاعات چی شد؟
مرد نیم نگاهی بهم انداخت سری تکون داد و گفت : هیچ سو سابقه ای
نداره
سرگرد دستی به موهاش کشید و گفت : خوبه 2 0
همینطور که منظر پاسخ غیاث بود
پرسید فامیلی همسرتون
شایسته
romangram.com | @romangram_com