#احساس_اشتباهی_پارت_374

کردم
من قاتل نیستمممممممم
باصدای پر جذبه سرگرد که گفت همین ی مرد بود؟
مکثی کردم و دست هام و از روی صورتم برداشتم .
ترس توی دلم نشست
سری تکون دادم و گفتم
نه نه یکی دیگه هم بود پهلوش تیر خورده بود
سرگرد ابرویی بالا انداخت و گفت :
چطور یه دختر میتونه
یه مرد رو بکشه و دیگری رو مجروح کنه 1 8
باید سوابقتو دربیارم
نگاهم رو زود از جسد تیمسار گرفتم و گفتم:
من هیچ سابقه ای ندارم
_ معلوم میشه
رو کرد به تیم پزشک قانونی و گفت کارو رو انجام بدید و بعد جسد رو به
سرد خونه منتقل کنید
از روی زمین سرد بلند شدم و با نا امیدی به دنبال سرگرد راه افتادم که
سربازی جلومو گرفت و گفت دستاتو بیار بالا
دستام رو بالا اوردم و بهم دستبند زد برخورد فلز سرد دست بند با مچ
دست هام ترس و نا امیدی نشست تکی دلم.
با دیدن خون های خشک شده به دستم با انزجار بهش نگاه کردم و چشم
بستم....
228_
همین که دستبندبا اون بند فلزیش به دستم بسته شد بغضم شکشت و
اشکم روی گونه ام چکید

romangram.com | @romangram_com