#احساس_اشتباهی_پارت_373
شماره ى غياث و گفتم و مرد بدون اينكه گوشى و بهم بده منتظر پاسخ
غياث موند.
-در دسترس نيست.
عصبى گوشه ى لبم و گاز گرفتم. مرد وارد حياط ويلا شد.
صداى يكى از سربازها بلند شد.
-جناب سرگرد يه جسد اينجاست.
با اين حرف سرباز قالب تهى كردم و آروم لب زدم:
-پس راننده كجاست؟ نكنه بخواد انتقام بگيره!
كمى خودمو به مردى كه سرگرد خطاب كرده بودن نزديك كردم.
نيم نگاهى بهم انداخت.
227_
سرم رو پایین انداختم
سرگرد گفت: همراه من بیا
باترس و قدم هایی که به زور وزنم رو تحمل میکرد از دنبال سرگرد پله
های کوتاهی رو که به اون عمارت مخروبه متصل می شد بالا رفتم
قلبم تند و سنگین میزد دلم می خواست فرار کنم 1 7
سالن بزرگ عمارت و تمامش رو تار عنکبوت بسته بود لامپی نارنجی رنگ
روشن بود
سالن و رد شدیم و به سمت اتاقی رفتیم که داخلش زندانی بودم
سرباز در اتاق رو باز کرد
با دیدن جنازه تیمسار که غرق در خون بود و چشم های بازش حالم بد شد
فریادی زدم
دستامو روی صورتم گذاشتم و با زانو به زمین خوردم حالم بد بود اما
کسی رو نداشتم که دلداریم بده و زیر بازومو بگیره
میون تمام هق هق هام با صدای ضعیف نالیدم من فقط از خودم دفاع
romangram.com | @romangram_com