#احساس_اشتباهی_پارت_372

-نميدونم.
مرد نگاه بدى بهم انداخت.
-ببين دختر جون، تا همه چيز و از اينى كه هست بدتر نكردى آدرس بده.
-به خدا چيزى نميدونم. فقط من اين و ... 1 5
كوچه ى بزرگ و پر از درخت رو نشون دادم.
-من فقط از اين كوچه اومدم.
ماشين و سمت كوچه كج كرد و داخل كوچه شد. قلبم محكم ميزد و حالم
خوب نبود.
با دلهره به اطرافم نگاه ميكردم. با ديدن اون ويلاى مخروبه ى كذائى،
دستمو روى داشبورد گذاشتم.
-اينجاست، اينجا
-باشه، آروم باش.
ماشين و نگهداشت و پياده شد. اما من جرأت پياده شدن نداشتم.
اومد سمت در ماشين و بازش كرد.
-پياده شو.
از اينهمه تنهائى و غريبى خودم بغضم گرفت. با پاى لرزون از ماشين پياده
شدم.
پليس ها سمت در رفتن و آماده باش در و باز كردن.
مرد خواست بره سمت خونه كه بازوشو گرفتم. نگاه اخم آلودى بهم
انداخت.
-خواهش ميكنم يه زنگ بزن.
-به كى؟
-به همسرم. تو رو خدا. 1 6
گوشيش و از جيبش درآورد.
-شماره؟

romangram.com | @romangram_com