#احساس_اشتباهی_پارت_371

به مردى تو تاريك روشن هوا افتاد.
لحظه اى خيره نگاهم كرد. گفت:
-پاشو.
-آقا من ... من فقط از خودم دفاع كردم.
-پاشو بريم.
با استرس از روى زمين بلند شدم. مرد در جلوى ماشين و باز كرد.
-بشين.
توى صداش چنان اقتدارى بود كه ترسم رو بيشتر ميكرد.
بدنم ميلرزيد و حالم خوب نبود.
مرد گوشيش و درآورد و تماس گرفت. گفت:
-منطقه ى ... يه گشت بفرستين. 1 4
هاج و واج به مرد نگاه كردم. وقتى تماس و قطع كرد با لكنت گفتم:
-شما پليسين؟
سرى تكون داد. محكم روى پيشونيم زدم.
با هق هق گفتم:
-آقا من نميخواستم بكشم به خدا.
-هيس، معلوم ميشه.
نگاهم پر از اشك شد.
اگه غياث بفهمه من عمو اشكان و كشتم ... حتى تصورشم برام سخت بود.
بعد از نيم ساعت دو تا ماشين پليس اومدن. مرد چيزى بهشون گفت و
سوار ماشين شد.
-آدرس بده.
-چه آدرسى؟
-جايى كه اون فرد و به قتل رسوندى.
227_

romangram.com | @romangram_com