#احساس_اشتباهی_پارت_370

-من نكشتم، من نكشتم.
با صداى ناله ى مرد هراسون نگاهش كردم. بايد ميرفتم. بايد از اينجا
ميرفتم.
افتان و خيزان از خونه زدم بيرون.
هوا گرگ و ميش بود. حالم دست خودم نبود. فقط فرياد ميزدم من
نكشتم.
اما صحنه ى مرگ تيمسار از جلوى چشم هام اونور نميرفت.
از لابلاى درخت هاى بلند رد شدم و به در حياط رسيدم.
لحظه اى به عقب برگشتم. نگاهم به مرد افتاد كه روى پله ها بود.
در و باز كردم و از اون خونه ى منحوس نفرين شده اومدم بيرون.
نگاه گيجى به اطرافم انداختم اما اكثر خونه ها حالت خرابه داشت.
نميدونستم كجا بايد برم. فقط مثل ديوونه ها مى دويدم.
226_
دستامو به صورتم کشيدم. جسد غرق خون عمو اشكان جلوى چشم هام
بود.
-من كشتمش، ميدونم.
فرياد زددم:
-من كشتمش 1 3
با خوردن نور چراغ ماشين و صداى ترمز توى دو قدميم محكم خوردم
زمين.
بدنم درد گرفت. خودمو روى زمين كشيدم كه در ماشين باز شد و قدمهائى
كه ماشين و دور زد.
با توقف دو جفت كفش كنار پام دستامو روى صورتم گذاشتم و هق زدم.
-نميخواستم بكشم. تو رو خدا كاريم نداشته باش.
اما دستى بازومو گرفت. با ترس دستامو از روى صورتم برداشتم و نگاهم

romangram.com | @romangram_com