#احساس_اشتباهی_پارت_368

الى اتاق.
شوكه به مرد كه روى زمين افتاده بود و به خودش مى پيچيد نگاه كردم.
پهلوشو گرفته بود.
تمام تنم مى لرزيد و صداى هق هقم فضاى تاريك و روشن اتاق و برداشته
بود.
در اتاق باز شد و تيمسار فرياد زد:
-صداى چى بود؟
اما با ديدن من نگاه متعجبى بهم انداخت و نگاهى به مردى كه روى زمين
افتاده بود.
-بده اسلحه رو.
قدمى به عقب برداشتم و سر تكون دادم.
-دختره ى حرومى بده اسلحه رو.
-نميدم. 1 0
قدمى اومد جلو. فرياد زدم:
-نيا جلو، نيا ... نيا
-تو جرأت ندارى به من شليك كنى.
با صدايى كه ترس توش موج ميزد فرياد زدم:
-ميتونم، ميتونم. بذار برم. به كسى نميگم تو تيمسارى. تو رو خدا بذار برم.
-بذارم برى؟ يه بار تو زندگيم اشتباه كردم و به اون مسيحاى احمق اعتماد
كردم مادر تو فرارى داد. هرچند منم انتقامم رو ازش گرفتم و غياث و بر
عليهش شير كردم. نچ نچ، اون از همه جا بيخبر نميدونه پسرى داره. بده
اسلحه رو.
از فريادى كه زد ترسيدم و اسلحه تو دستم لرزيد. با ترس محكم چسبيدم.
-نميدم، بذار برم.
دستى به شقيقه اش كشيد گفت:

romangram.com | @romangram_com