#احساس_اشتباهی_پارت_367
-پاشو، آقا گفته بريم.
سر بلند كردم. 0 8
-بريم؟
-پاشو ببينم.
خم شد تا سينى غذا رو برداره.
نگاهم به اسلحه ى توى جيب شلوارش افتاد. ترسيده از جام بلند شدم.
ميدونستم از اين اتاق بيرون برم ديگه زنده نمى مونم.
سمت صندلى رفتم و برش داشتم. همه ى اتفاقات تو يه لحظه افتاد.
صندلى رو بالا بردم و كوبيدم روى سرش. فريادى زد و با صورت خورد
زمين.
تمام تنم از ترس ميلرزيد. دستش روى سرش بود. خم شدم و اسلحه رو
برداشتم.
دستام ميلرزيد و قلبم تند ميزد. مرد بلند شد گفت:
-دختره ى عوضى، چيكار كردى؟ ها؟؟
اسلحه رو سمتش گرفتم.
-نيا جلو و گرنه مى زنم.
پوزخندى زد.
-تو مى زنى؟
با صداى لرزونى گفتم:
-آره 0 9
224_
-آخه دختر جون تو رو چه به اين كارا؟
اشك ريختم.
-نيا جلو.
خيز برداشت سمتم كه ماشه رو كشيدم و صداى شليك پيچيد تو فضاى خ
romangram.com | @romangram_com