#احساس_اشتباهی_پارت_366
تیمسار همون مردی بود که کاتیا ازش نفرت داشت.
اما حالا چرا زنده بود؟! چطور هنوز تو ایران بود؟!
سرم درد می کرد، یعنی غیاث الان پیش آیناز هست؟
اگه کسی نفهمه که من اینجام، نکنه هیچ کس جامو پیدا نکنه.
واقعا این درد ترس داشت.
حالا می فهمم که چرا هیچ وقت نسبت به اینمرد حس خوبی نداشتم
223_
ترسيده به اتاق زل زدم. يعنى قراره چيكار كنه؟ 0 7
اصلا من از اينجا قراره زنده بيرون برم يا نه؟
پاهام بي حس شده بود و فكرم كار نميكرد.
كاش از خونه بيرون نميومدم. نميدونم چند ساعت همينطور نشسته به
ديوار خيره بودم.
فقط از درد پاها و دستهام ميفهميدم خيلى نشسته ام.
در اتاق باز شد و مردى وارد اتاق شد. سينى توى دستش بود. اومد سمتم و
دست و پاهام و باز كرد.
سينى رو گذاشت روى زمين.
-بخور كه غذاى آخرته.
و از اتاق بيرون رفت. ماساژى به دستام دادم و سر خوردم روى زمين
نشستم.
نگاهى به غذا انداختم. هيچ ميلى نداشتم.
زانوهام و بغل كردم و سرم و روى زانوهام گذاشتم.
با يادآورى اينكه دفتر روى تخت بود نورى به دلم نشست.
خدا كنه غياث بره خونه و دفتر و بخونه. اما ميدونستم فقط دارم اميد
الكى به خودم ميدم.
سرم روى زانوهام بود كه در اتاق باز شد و همون مرد اومد طرفم.
romangram.com | @romangram_com