#احساس_اشتباهی_پارت_365
و چرخی دورم زد....محکم بهم زدن.
یهو سرش آورد جلو و کنار گوشم شروع به پچ پچ کرد:
_اما قبل از مرگت می خوام کاتیا و آرشاوین بدونن این همه سال تو زنده
بودی اون مسیحا احمق چی فکر کرد که میتونه مادرتو فراری بده، اونم
حتی گول خورد.
هوشنگ بچه داد به ما، منم دادم به شیانا.
شیانا یک عاشق احمق کور بود می خواست خودش تورو بزرگ کنه اما
مجبورش کردم که تو رو به خانواده مریم بده.
اومد روبه روم و سرشا کج کرد:
_بهت نگفته بودم مریم کیه؟!
از حالتش ترسم گرفته بود، احتمالا تو حالت عادی نبود.
زیر لب زمزمه کرد:
_مریم یک دختر بیست ساله بود که مثلا اومده بود بر علیه ما بجنگه اما تو
این راه زندگیشو از دست داد.
اون شبی که هم خوابم بود هیچ وقت یادم نمیره، اون دختر معرکه بود اما 0 6
حیف باید میمرد.
عصبی غرید:
_خیلی دهن قرص لود تا لحظه مرگش اعتراف نکرد باید میمرد زنده
موندنش فایده ای نداشت.
بدبخت خانوادش فکر کردن فرار کرده و تو نوه اونایی، آدمای احمق
و دستی تو هوا تکون داد و سمت در رفت همینطور که می رفت زبر لب
زمزمه می کرد:
_آدمای احمق
با بسته شدن در هنوز تو شوک بودم.
اینجا چه خبره!
romangram.com | @romangram_com