#احساس_اشتباهی_پارت_364

_حیف شد که نتونستی خودتا به مادرت برسونی و از اون بپرسی تیمسار 0 4
کیه!
_شما تیمسارین؟
قهقهه ای زد
_نگو که انقدر احمقی تا حالا نفهمیدی تمیسار اشکان یک ساواکی منم.
باورم نمیشد مردی که کاتیا ازش حرف میزد این بود یعنی تمام شکنجه
هایی که شده زیر سر این ‌مرد بوده
_بهتره اونجوری نگاه نکنی به شیانا خان گفته بودم‌ که راجب گذشته بهت
چیزی نگه اما اون حرف منو گوش نکرد.
وجدان درد گرفته بود که در حق تو ظلم کرده، اما اون با این‌کارش جون تو
رو به خطر انداخت و حالا باید تو این سن جوانی زیر خروارها خاک
بخوابی.
تکونی خوردم
_اما من از هیچ‌چیزی خبر ندارم بزار برم حتی به غیاث هم نگفتم پدرش از
وجودش بی خبره.
سری از روی تمسخر تکون داد
_نوچ... نوچ، آخی چه زن فداکاری، اما عزیزم تو باید به پدر عزیزت
بپیوندی.
داغ دیدنتوبه سینه ی اون آرشاوین وطن فروش و زنش بزارم.
اون دخت ِ ر احمق خیلی شجاع و زیرک بود.
اما تو انگار ذره ایی به اون نرفتی نه چهره و نه زیرکی، اما غصه نخور من 0 5
برات یه مرگ آروم و بی درد سر...
222_
در نظر گرفتم. خنده ای کرد و گفت:
_خوبه

romangram.com | @romangram_com