#احساس_اشتباهی_پارت_363

چرا منو اینجا آوردین؟
دستی به چونه اش کشید
_ غیاث، نمیدونم شاید الان پیش آیناز باشه.
با این حرفش چیزی توی دلم شکست.
خیره نگاهم کرد ، گفت:
_ نگو که انقدر احمقی که نفهمیدی آیناز غیاثو دوست داره.
اون احمق کوچولو خبر چین اون خونه برای من بود و ثانیه به ثانیه بهم
گزارش می داد. 0 3
سری تکون دادم
_ شما کی هستین؟
خم شد توی صورتم و نفسش رو فوت کرد توی صورتم...
221 _
_آخی نمی دونستی که شوهر جانت دوست دختر داره حتی با
آیناز رابطه؟!
چشمام بستم و نمی خواستم باور کنم.
عصاشو روی سنگ کف اتاق کوبید گفت:
_حالا مثل یک بچه آدم بگو اون دفتر کجاست؟
_اون دفتر می خوای چیکار در حالی که همه چی توی این سر ضبط شده؟
با این که از هیچ چیز سر در نمی آوردم و نمی دونستم نقش این مرد توی
اون دفتر چیه!
از پشت موهامو گرفت و سرم و کشید و گفت:
_مثل این که نمیدونی من قبلا یک ساواکی بودم.
زیر لب زمزمه کردم:
_ساواکی
پوزخندی زد و گفت:

romangram.com | @romangram_com