#احساس_اشتباهی_پارت_362
لحظا ی آخر فقط درد بود که احساس کردم و بعد سیاهی مطلق.
با احساس درد توی سرم چشمامو باز کردم.
گیج نگاهی به اتاق کوچیکی که توش بودم انداختم اومدم دستی به سرم
بکشم که دیدم دستام به صندلی بسته شده.
ترس همه ی وجودم رو گرفته بود برای چی باید من و اینجا بیارن؟
گیج بودم و سرم به شدت درد می کرد در اتاق باز شد و قامت عمو با اون
پوزخند همیشگیش نمایان شد.
به زور لب باز کردم:
_ اینجا چه خبره؟
عمو اشکان وارد اتاق شد گفت:
_ یعنی باور کنم تو از هیچی خبر نداری؟!
متعجب نگاهش کردم:
_منظورتون چیه؟
قدم به قدم بهم نزدیک شد. 0 2
_ نوچ نوچ مثل مادرت زیرکی!
_ دارین از چی صحبت می کنید؟
کشیده ای زد، از درد صورتم یه وری شد و لحظه ای حس کردم هیچ
صدایی نمی شنوم.
شوکه شده بودم دستشو زیر چونه ام گذاشت و سرم و بلند کرد؛ نگاهش
رو بهم دوخت.
از نگاهش ترسیدم سری تکون داد
_ آخی درد داشت؟
محکم چونه ام رو ول کرد عصبی فریاد زد:
_ بگو توی اون دفتری که اون شیانای احمق بهت داد چی نوشته بود؟
_ بازم دارم میگم من هیچی از حرفاتون رو نمیفهمم. غیاث کجاست؟ اصلا
romangram.com | @romangram_com