#احساس_اشتباهی_پارت_361
درو باز کردم ماشین مشکی رنگی کنار در پارک شده بود.
به سمت ماشین رفتم که پنجره ها پایین اومد.
صدای راننده بلند شد: 0 0
_بفرماید خانم
درعقب رو باز کردم و نشستم نمیدونم چرا دلم کمی شور میزد.
هوا تاریک شده بود و پنجره های دودی ماشین باعث شده بود که نفهمم از
کدوم سمت داره میره.
نگاهی به ساعت انداختم نیم ساعت میشد که تو ماشین بودیم.
_کی می رسیم راه که اونقدر دور نبود؟
راننده نگاهی از توی آینه بهم انداخت وگفت:
_می رسیم خانم چیزی نمونده
و بوقی زد ماشین با سرعت وارد باغی شد.
اما اونجا که خونه عمو نبود
_آقا اینجا کجاست
راننده با پوزخندی گفت :
_آقا گفتن سوپرایز دارن براتون
با شوک و تعجب از ماشین پیاده شدم
نگاهی به ساختمونی که حالت خونه های قدیمی داشت انداختم.
تا چشم کار می کرد درخت بود و درخت.
درهای ساختمون باز شدوقامت عمو نمایان شد.
با اینکه حس خوبی نسبت به این فرد نداشتم اما... 0 1
ته دلم کمی آروم شد و قدمی به سمت ساختمون برداشتم.
اما با خوردن چیز محکمی پشت سرم...
220_
چشمام سیاهی رفت و محکم زمین خوردم.
romangram.com | @romangram_com