#احساس_اشتباهی_پارت_360
دفتر یاداشت و برداشتم و شماره عمو رو یاداشت کردم
_ممنون عمه، سلام برسونین خداحافظ
بعد از قطع کردن تماس نگاهی به شماره عمو مسیحا کردم، سری تکون
دادم.
به شماره پدرشوهرم فردی که این همه سال از وجودش پسرش خبر نداره
نگاهی انداختم.
فردا حتما باهاش تماس می گیرم.
روی مبل نشستم که تلفن زنگ خورد...
21 9_
سمت تلفن رفتم گوشی رو برداشتم 9 9
_بله؟
صدای عمو اشکان پیچید توی گوشی
_سلام ساینا
_سلام عمو
_راننده رو فرستادم دنبالت
_برای چی عمو؟
_غیاث هم قرار بیاد
زیر لب باشه ای گفتم وگوشی رو قطع کردم.
یعنی چی شده چه اتفاقی افتاده که یهو مارو خواسته اونم این موقع شب
که اونجا باشیم.
لباسامو پوشیدم و بی توجه به دفتر باز شده روی تخت کیفم رو برداشتم.
لحظه آخر همونطور که کفشام رو پام می کردم شماره غیاث رو گرفتم.
در دسترس نبود.
سوار آسانسور شدم و از لابی ساختمون رد شدم و حیاط رو پشت سر
گذاشتم.
romangram.com | @romangram_com