#احساس_اشتباهی_پارت_359
احساس کردم هوا کمه و نفس کشیدن سخت شده، دستمو گذاشتم روی
گلوم نفسم درنمی اومد.
باورم نمی شد نه شیانا پدرم بوده و نه بابا محمد بابام بوده، سری تکون
دادم و فریاد زدم خدا خسته شدم چقدر باید بکشم چقدر...
خدا کجایی؟!
مثل یک دیوانه اشک می ریختم.
دستم رو روی دهنم گذاشتم حالا چیکار کنم؟! خدا یه راهی جلو پام بزار.
خیلی سخته بدونی فردی که به عنوان پدر جلو اومده پدرت نبوده و
خانواده ایی که باهاشون زندگی می کردی خانواده ت نبودند.
دیگه خسته شدم ازنتونستن، از بی خبری.
ازجام بلند شدم و با پشت دست صورت اشکیم رو پاک کردم باید از عمه
می پرسیدم کاتیا و خانواده اش کجان؟!
سمت تلفن رفتم شماره خونه عمه را گرفتم بعد از دو بوق صدای عمه تو
گوشی پیچید:
_سلام عمه
_سلام عزیزم خوبی؟
نفسی کشیدم تا بغضم رو مهار کنم 9 8
_خوبم عمه
_شیانا توی اون دفتر...
نذاشتم ادامه بده گفتم:
_چیز خاصی نبود عمه میتونم شماره عمو مسیحا رو داشته باشم؟
_شماره اون براچی؟
_همینطوری ایرادی داره؟
_نه عزیزم یاداشت کن
_چند لحظه
romangram.com | @romangram_com