#احساس_اشتباهی_پارت_357

_باشه
از ماشین پیاده شدم غیاث رفت
به سما آپارتمان رفتم، با تنی رنجور و ذهنی خسته سوار آسانسور شدم.
جلوی واحد خودمون پیاده شدم با کارت الکتریکی که همراهم بود در و باز
کردم.
به سمت اتاقم رفتم سریع لباسمو در آوردم و روی تخت نشستم.
نگاهی به دفتر روبروم انداختم.
هیجان و استرس دست به دست هم داده بودن، صفحه اول دفتر باز کردم.
شعر زیبایی با خط نستعلیق نوشته بود:
》تو رفتی رد پایت در دل ماند 9 5
شکوه خنده هایت در دلم ماند
دلم را با سفر خوش کرده بودم
غروب ماجرایت در دلم ماند 《
آهی کشیدم و قطره اشکن روی رفتر چکید.
چهل روز از مرگ بابا می گذره اما هنوز باورم‌ نمیشه بابا رفته باشه اون
مرد مقتدر و آروم با اون نگاه مشکی و نافذ.
دفتر و ورق زدم و...
21 7_
_سلام ساینای عزیزم نمیدونم بعد از خوندن این دفتر هنوزم دوستم داری
یا نه!
اما مدتی که من و به عنوان پدرت قبول کردی و خونه ام اومدی بهترین
روزهای عمرم بود.
تو می تونستی دختر واقعی خودم باشی و از زنی که یک عمر برای
داشتنش سوختم و کاری نتونستم...
دفتر بستم گیج شده بودم منظور بابا چی بود؟ یعنی چی؟ اگر من دختر

romangram.com | @romangram_com