#احساس_اشتباهی_پارت_356

اشک چشم هامو تار کرده بود .
و با هر کلمه ای که اقای جبری می خوند ،
بغضم سنگین تر می شد .
بالاخره وصیت نامه تموم و آقای جبری
گفت :_ همین طور که خودتون میدونید
این خونه از ساینا هست و
خونه ی قیطریه از خواهرشون گلناز و بقیه اموال وقف خیره کردن .
از اینکه بابا همه اموالشو به خیره داده بود خوشحال بودم .
اقای جبری گفت : _ اما یه دفتر دادن تا بدم به ساینا و اینکه ...
نگاهی به تک تکمون کرد گفت : _ شیانا قبل از مرگش گفت....
21 6_
بهت بگم دخترم دفتر تا آخر بخون و بعد قضاوت کن.
از جام بلند شدم و دفتر و برداشتم.
منظور بابا از قضاوت چی بود؟
مگه تو اون دفتر چیه؟!
دستی به جلد دفتر کشیدم، آقای جبری رفت دلم می خواست هر چه زودتر
برم خونه و اون دفتر بخونم. 9 4
بعد از رفتن وکیل از همه خداحافظی کردیم و همراه غیاث از خونه بیرون
اومدیم.
هر دو سکوت کرده بودیم.
دستی روی جلد دفتر کشیدم ذهنم درگیر این بود که بابا توی این دفتر
چی نوشته بود!
دلم گواه خوبی نمی داد با توقف ماشین از فکر و خیال بیرون اومدم.
نگاهی به غیاث انداختم که گفت:
_من جایی کار دارم تو برو بالا

romangram.com | @romangram_com