#احساس_اشتباهی_پارت_355
صبح وکیل زنگ زد تا برای باز کردن وصیت نامه خونه ی بابا بریم .
غیاث
سوییچ و برداشت و همراه هم از خونه خارج شدیم .
بعد از مسافتی ماشین و کنار خونه بابا نگهداشت .
با دیدن خونه یاد مدتی که با بابا زندگی میکردم افتادم و
بغضی نشست توی گلوم . 9 2
از ماشین پیاده شدیم و همراه کلیدی که داشتم درو باز کردم .
از حیاط رد شدیم ودرسالن و باز کردیم .
عمه اینا زودتر از ما اومده بودن .
سمت عمه رفتم و روبوسی کردیم .
آتیه جون با دیدنم دوباره اشک ریخت .
درکش میکردم ، یک عمر بیشتر برای بابا کار کردن و اینجا
مثل خونه ی خودشون بود .
با اومدن وکیل همه روی مبل ها نشستیم .
آقای جبری با اون قد خمیده و محاسن سفید و کیف چرم مشکی سلامی
گفت .
و روی مبل نشست .
عینکشو زد و گفت :_ همه هستن ؟؟؟؟
همه گفت : _ بله .
کیفش رو باز کردو پوشه ای رو از توش در آورد و بازش کرد .
همه رو یه دور از نظر گذروند و برگه ای رو باز کرد .
_ " بسم الله الرحمن الرحیم "
وقتی این وصیت رو میخونید من مدتیست که از کنار شما رفته ام ،
امیدوارم در نبودم دلتنگی نکنید . 9 3
همه به وصیت بابا گوش می کردیم .
romangram.com | @romangram_com