#احساس_اشتباهی_پارت_354
اما من هنوز نگاهم به اون دو گوی مهربون بود ؛ چرا معماهای زندگیم حل
نمی شه؟ !
سوار ماشین شدم اما نگاهم به عمو بود که کنار قبر نشست.
سرم رو به شیشه تکیه دادم و قطره اشکی لاز چشم هام چکید ...
باورم نمی شد بابا رو به خاک سپردیم و حالا و برمی گردیم بدون بابا.
بعد از مراسمی توی توسالن بزرگ و صرف غذا مهمونا رفتن ؛
از اینکه عمو اشکان تو هیچ کدوم از مراسم ها نبود بازم برام یک
معما بود ...
هیچ وقت ندیده بودم تو مراسم های شلوغ حضور داشته باشه جز مراسم
عروسیمون...
سه وهفت بابا هم تموم شد و همه رفتن سر خونه زندگی خودشون .
بعد از یک هفته به خونه ی خودمون اومدیم ... 9 1
خسته وارد حموم شدم، نگاهم به دختر رنگ پریده و رنجور تو آیینه افتاد .
سری تکون دادم و زیر دوش ایستادم ..
آب ولرم کمی آرومم کرد.
لباسام رو پوشیدم و از حموم بیرون اومدم ؛سمت سالن رفتم اما با صدای
غیاث سرجام ایستادم.
_بهت گفتم دست از سرم بردار...بهش بگو ...آره بگو.
متعجب به در اتاق تکیه دادم ؛ منظور غیاث چی بود ...؟چی رو به کی بگه
؟
از این همه سردرگمی کلافه و ناراحت بودم اما هیچ کاری نمی تونستم.
سمت اشمزخونه رفتم ؛دست و دلم به هیچ کاری نمی ره و دلم فقط گریه
می خواد .
21 5_
چهل روز از فوت بابا میگذره .
romangram.com | @romangram_com