#احساس_اشتباهی_پارت_353
قدمى برداشت و اومد نزديك. از روى زمين بلند شدم.
نگاهم به دو گوى قهوه اى افتاد. ته نگاهش يه آرامش خاصى داشت.
هر دو خيره ى هم بوديم كه گفت:
-تسليت ميگم. نميدونستم شيانا چنين دخترى داره.
اشك دوباره توى چشم هام حلقه زد. با صداى گرفته اى گفتم:
شما باباى منو ميشناسيد؟
لبخند تلخى زد و با صداى ضعيفى گفت:
-شيانا برادرم بود.
و آهى كشيد.
-تسليت ميگم دخترم.
سرى تكون دادم. با ديدن غياث كه داشت با اخم سمتمون ميومد تعجب
كردم. رو كرد بهم.
-بريم عزيزم.
مرد نگاهى به غياث انداخت گفت:
-همسرته دخترم؟
-بله، ميتونم اسمتون رو بدونم؟
-اسمم مسيحا
21 4_ 9 0
با تعجب نگاهی به عمو مسیحا و نگاهی به غیاث انداختم ...
یعنی این مرد پدر واقعی غیاثه.!!
اما! چطور پسرش رو نشناخت ...؟
یعنی نمی دونه غیاث پسرش خودشه...!
سردرگم بودم که غیاث بازوم رو گرفت و بی توجه به حرف عمو دستم و
کشید و گفت:
_عزیزم بریم...؟!
romangram.com | @romangram_com