#احساس_اشتباهی_پارت_352
سر بلند كردم و نگاهى به غياث كه با اخم به رو به روش خيره بود نگاه
كردم.
رد نگاهش رو گرفتم به ...
21 3_
مردى با قدى نسبتا بلند و موهاى جوگندمى كه با فاصله از بقيه ايستاده
بود افتاد. 8 8
بي توجه بهش نگاهم رو ازش گرفتم.
با آوردن بابا دوباره حالم بد شد و بغض نشست توى گلوم. دلم ميخواست
بغلش كنم.
دست غياث و پس زدم و سمت تابوت دويدم. تا اومدم خودمو روش
بندازم كسى كشيدم عقب.
-ولم كن بذار بابامو ببينم. بذار مرد اينهمه سال درد و رنج و تنهائى رو
ببينم.
-آروم باش ساينا
-لعنتى نميتونم.
و هق زدم. ميون زجه هاى ما خاك رو روى جسم بي جون بابا ريختن. با هر
خاكى كه ريخته ميشد قلبم فشرده تر ميشد.
كم كم خاك تمام قبر رو گرفت و اثرى از جسم بي جون بابا نموند.
روى زمين كنار خاكش زانو زدم. مشتى از خاك برداشتم و روى سرم
ريختم.
عمه خودشو انداخته بود روى قبر و فرياد ميزد.
از بس جيغ زده بودم و فرياد كشيده بودم صدام گرفته بود.
كم كم مهمونا رفتن سمت سالنى كه براى پذيرايى آماده كرده بوديم.
مامان زير بازوم و گرفت. نگاهى به اطراف انداختم و نگاهم روى همون
مرد غريبه كه هنوز سر جاش ايستاده بود افتاد. 8 9
romangram.com | @romangram_com