#احساس_اشتباهی_پارت_351
نايلونى توى دستش بود. اومد سمتم و دست انداخت زير بازوم. آروم
گفت:
ساينا، بايد لباساتو عوض كنى.
سر بلند كردم و با عجز نگاهش كردم. بلندم كرد و سمت يكى از اتاق هاى
طبقه ى پايين برد.
-برات لباس مشكى آوردم.
اما من بي توجه به ديوار رو به روم زل زده بودم.
-ساينا
حرفى نزدم كه گفت:
-خودم بايد لباساتو عوض كنم. الان مهمونا ميرسن.
با دستاى لرزون دكمه ى كتم رو باز كردم
با كمك غياث تونيك مشكى با شال و شلوار مشكى رو پوشيدم. 8 7
از اتاق بيرون اومدم. مامان غياث هم اومده بود.
در سالن باز شد و مامان همراه عمه، زن عمو و بقيه وارد سالن شدن.
با ديدن مامان بغضم تركيد و اشك هام گونه هامو خيس كرد.
مامان آغوش باز كرد. سر تو بغل مامان گذاشتم و با صداى بلند زدم زير
گريه.
شب رو مامان كنارم موند. غياث و بقيه دنبال كارهاى مراسم بودن.
نگاهم و به در اتاق بابا دوختم و ياد مهربونى اين مدتش افتادم. دلم از الا
ن براش تنگ شده.
تمام شب فقط كابوس ديدم و در حد يك ساعت خوابيدم.
صبح همراه مامان و غياث سمت بهشت زهرا رفتيم.
از ماشين پياده شدم. نگاهم به انبوهى زن و مرد افتاد.
پاهام سست شدن و قلبم از بغض و درد شروع به تپيدن كرد. دستى زير
بازومو گرفت.
romangram.com | @romangram_com