#احساس_اشتباهی_پارت_350

-چى كجا؟ دارم ميرم بابامو ببينم.
-اما سانيا، عمو ...
داد زدم: عمو چى، ها؟ عمو چى؟
-أروم باش. بايد زنگ بزنم آمبولانس بياد.
بازوى غياث و چنگ زدم و فريادم بلند شد بابا و اشكام گونه هامو خيس
كرد.
غياث سرمو به سينه اش چسبوند.
-گريه كن تا آروم شى.
لباسش و توى مشتم گرفتم و هق زدم. حالم دست خودم نبود. هر وقت ياد
بابا و تنهائيش مي افتادم حالم بدتر ميشد.
غياث زنگ زد آمبولانس اومد و ساعتى نكشيد كه عمه و آيناز سر رسيدن
حال عمه از من بدتر بود.
دو مرد همراه برانكارد وارد خونه شدن. با ديدنشون ترس و دلهره چنگ زد
به دلم.
غياث اومد كنارم و دستشو دورم حلقه كرد.
بعد از چند دقيقه بابا رو كه روى برانكارد آروم خوابيده بود و پارچه ى
سفيدى روش كشيده بودن از اتاق بيرون آوردن.
با ديدنش فرياد دلخراشى زدم و خواستم برم سمت برانكارد كه غياث كمرم
و سفت چسبيد. 8 6
عمه جيغ ميزد و اسم بابا رو صدا ميكرد.
ميون گريه هامون آمبولانس بابا رو به سردخونه منتقل كرد.
غياث رفته بود گوشه ى سالن كز كرده بودم.
21 2_
هنوز لباساى ديشبى تنم بود. كم كم خونه شلوغ شد.
غياث وارد سالن شد. سرتاسر مشكى پوشيده بود.

romangram.com | @romangram_com