#احساس_اشتباهی_پارت_349

-آخه چطورى بخوابم؟ مگه ميشه تو آغوش مردت و محرم خودت باشى و
خوابت ببره؟
از فكرهايى كه زد به سرم گوشه ى لبم و گاز گرفتم و چشم هامو محكم
روى هم فشار دادم.
با هزار كلنجار كم كم خوابم برد.
با صداى جيغى سريع چشم باز كردم و ترسيده سرجام نشستم.
غياث هم تكونى خورد گفت: 8 4
-صداى چى بود؟
از تخت پايين اومدم و با صدايى كه مى لرزيد گفتم:
-صداى جيغ بود.
و كتم رو روى نيم تنه ام پوشيدم.
غياث هم بلند شد و شلوار و پيراهنش و پوشيد.
هر دو از اتاق بيرون اومديم. دلم شور ميزد و پاهام سنگين شده بود.
دلم گواه بدى ميداد.
21 1 _
با قدم هاى لرزون از پله ها پايين اومدم. آتيه با ديدنم زد تو صورتش گفت:
-ديدى خانوم جان، ديدى بدبخت شديم؟ ديدى آقا مظلومانه رفت؟
سرم گيج رفت. نرده ها رو چسبيدم تا نيوفتم.
غياث از كنارم رد شد و سمت اتاق بابا رفت اما توانايى تكون خوردن
نداشتم.
باورم نميشد بابا مرده باشه. نه نه بابا زنده است.
از جام بلند شدم و افتان و خيزان سمت اتاق بابا رفتم.
تا خواستم وارد اتاق بشم غياث بازومو گرفت گفت:
-كجا؟
سر بلند كردم و با چشم هاى اشكى بهش چشم دوختم. 8 5

romangram.com | @romangram_com