#احساس_اشتباهی_پارت_347

-بهتره بياى بيرون بذارى بابا استراحت كنه.
سرى تكون دادم و همراه غياث از اتاق بيرون اومدم. سمت پله هاى طبقه
ى بالا رفتم. 8 1
غياث هم همراهم اومد. در اتاق و باز كردم و سؤالى نگاهش كردم كه گفت:
-فكر نكن بخوام اتاق ديگه اى بخوابم و دستشو گذاشت روى سينه ام و
كمى هولم داد وارد اتاق شد.
پررو تر از اين آدم نبود.
كتم رو درآوردم و دستى به موهام بردم.
جلوى آينه ايستاده بودم كه نگاهم به نگاه خيره ى غياث افتاد.
حالم يه جورى شد. خودم نميدونستم چه مرگمه.
رفتم سمت تخت.
غياث پيراهنشو درآورد گفت:
-من با اين شلوار خوابم نميبره.
نگاهى به شلوار جذب تنش انداختم. گفتم:
-خوب الان من چيكار كنم؟ ميخواى يكى از ساپورتامو بدم بپوشى؟
پوزخندى زد. گفت:
-نه زحمتت ميشه. خودم شورت دارم و كمربندشو باز كرد.
سريع دستامو جلوى چشم هام گرفتم گفتم:
-درنياريا!!
صدايى نيومد.
هنوز دستام جلوى صورتم بود. يهو هر دو مچ دستم كشيده شد. چشم 8 2
هامو روى هم فشار دادم.
با گازى كه از گونه ام گرفت با درد چشم هامو باز كردم.
-ديوونه چرا گاز گرفتي؟
خنده ى دندون نمايى كرد و كنارم روى تخت دراز كشيد گفت:

romangram.com | @romangram_com