#احساس_اشتباهی_پارت_346

آروم شدم.
بالاخره مهمون ها كم كم رفتن. غياث بلند شد گفت:
_ما هم بريم.
بابا بلند شد گفت:
_امشب بياين خونه ى من بخوابيد.
نگاهى به غياث انداختم، غياث سرى تكون داد گفت:
-براى من فرقى نمي كنه.
همراه بابا و عمه به خونه ى خودمون رفتيم، اما از اينكه عمه و آيناز هم
شب بمونن كمى ناراحت بودم.
اما خدا رو شكر عمه خداحافظى كرد و آيناز بى ميل سوار ماشين شد. 8 0
وارد خونه شديم.
باد سردى مي وزيد. باعث شد بازوهامو بغل كنم.
غياث كمک بابا كرد و وارد سالن شديم.
آتيه جون نبود و غياث بابا رو به اتاقش برد، وارد اتاق بابا شدم...
٢٠٩_
كنار تخت بابا ايستادم.
دستشو دراز كرد و دستم و توى دستش گرفت.
با صداى ضعيفى گفت:
-دخترم بدون دوست دارم. اگه كارى كردم از دوست داشتنم بوده.
خم شدم و بوسه اى روى دستش زدم.
سرانگشتاش كمى سرد بود كه باعث شد نگرانش بشم.
نگاهى به غياث انداختم.
-چرا دستاش سرده؟
-آروم باش. چيزى نيست.
اما من نگران بودم و دلم شور ميزد.

romangram.com | @romangram_com