#احساس_اشتباهی_پارت_345
_دختره ى احمق.
_چرا احمق؟ دوست داره، ميفهمى؟
يهو كمرم و چسبيد با صداى عصبى گفت:
_اگه دوسم داره پس فكر نكنم براى تو فرقى كنه باهاش بخوابم؟!
و ابرويى بالا داد.
_به من ربطى نداره برو بخواب.
و محكم دستشو كشيدم از...
208_
توى بغلش بيرون اومدم، وارد سالن شدم.
نگاه آيناز هنوز خيره ى در بود.
كلافه نفسم و بيرون دادم. دلم نمي خواست زندگى اى كه مثلا شروع كرده
بودم بخاطر يه نفر ديگه خراب بشه.
صبر كردم تا غياث هم وارد سالن شد.
با اينكه تو دلم غوغا بود اما دستم و دور بازوى غياث حلقه كردم.
متعجب نگاهى بهم انداخت، آروم زير لب گفتم:
_بهتره نقش يه همسر عاشق و بازى كنيم. اينو كه مي تونيم؟ 7 9
حرفى نزد و كشيدتم توى بغلش و لحظه اى محكم به خودش فشردم.
چشم غره اى بهش رفتم كه كمى خم شد و خيلى سريع گوشه ى لبم و
بوسيد.
با اين كارش و گرمى لبش نفس تو سينه ام حبس شد و گونه هام گل
انداخت، اما هرچى بود شيرين بود.
خودمم نمي دونستم اين همه خود درگيرى از كجا مياد، چرا حال و هوام ح
ال و هواى بهاره؟ گاهى بارونى گاهى صاف!
سر بلند كردم اما با نگاه پر از نفرت و خشمگين آيناز رو به رو شدم.
خوشحال از اين كه تونستم اين دختره ى لوس و سرجاش بنشونم كمى
romangram.com | @romangram_com