#احساس_اشتباهی_پارت_343

بعد از ساعتى همه دور ميز شام جمع شديم. آيناز زودتر از سر ميز بلند شد.
چند دقيقه بعد گوشى غياث زنگ خورد. ببخشيدى گفت بلند شد.
چند دقيقه صبر كردم اما نيومد.
از سر ميز بلند شدم تا برم حياط كمى هوا بخورم.
احساس مي كردم هواى داخل گرفته است.
از در سالن بيرون اومدم. هواى تازه اومد به صورتم خورد.
نفسى تازه كردم با صدايى گوشامو تيز كردم.
نگاهى به اطرافم انداختم. نگاهم به آلاچيق افتاد، آروم رفتم اون سمت.
هرچى نزديكتر مى شدم صدا و تصوير واضح تر ميشد.
-غياث، من دوست دارم. اون دخترى كه معلوم نيست از كجا اومده چى
داره كه من ندارم؟
با شنيدن صداى آيناز پشت درخت ايستادم. 7 6
دستشو آروم روى سينه ى غياث كشيد.
مات مونده بودم. نميدونستم چى بگم يا چيكار كنم!
اولين دكمه ى پيراهنشو باز كرد گفت:
-دلم گرمى تنتو مي خواد غياث و سرش خم شد.
احساس كردم قلبم سنگين شد و چيزى توى دلم تكون خورد.
همه اش منتظر بودم غياث پسش بزنه.
207_
اما غياث ايستاده بود.
آيناز رو پنجه ى پاهاش بلند شد و لباشو روى لباى غياث گذاشت.
بغض تو گلوم سنگين شد و پشت كردم بهشون. توى تاريكى زير سايه ى
درخت نشستم.
دستامو مشت كردم، لب زدم:
_آروم باش لعنتى، تو كه حسى به غياث ندارى. اون مختاره هر جورى

romangram.com | @romangram_com