#احساس_اشتباهی_پارت_342
زیادی مهمون رو به رو شدم. 7 4
عمه و آیناز با دیدنمون از جاشون بلند شدن، نیلوفر جون با غرور خاصی
اومد طرفمون و غیاث در آغوشش گرفت و گفت:
_سلام عزیزم
غیاث خیلی سرد گفت:
_سلام
نیلوفر جون با دیدنم لبخندی زد که مثل همیشه مصنوعی بود گفت:
_خوش اومدی
و خیلی سرد بغلم کرد، عمه با گرمی گونه ام رو بوسید و مجدد تبریک گفت
206_
آيناز پوزخندى زد گفت:
_خوش ميگذره؟
غياث دستشو دور كمرم حلقه كرد گفت:
_عالي بهتر از این نمیشه
آيناز پوزخندى زد و رفت. شوكه از اين برخوردش نگاهى به غياث انداختم.
لبخندى زد گفت:
_مهم نيست.
واقعا مهم نبود، به سمت مهمون ها رفتيم و سلام احوالپرسى كرديم.
كنار بابا رفتم. اين چند روزه انگار ضعيف تر شده بود. 7 5
روى مبلى دو نفره نشستيم.
آيناز و يه دختره ديگه رو به روى ما نشسته بودن و نگاهشون به ما بود.
نمي دونم چرا از نگاه خيره شون بدم اومد و كمى نزديک تر به غياث
نشستم.
نگاهى بهم انداخت، لبخندى زدم. دستشو دور كمرم حلقه كرد. آيناز اخمى
كرد.
romangram.com | @romangram_com