#احساس_اشتباهی_پارت_341
و خم شد روم.
_داری چیکار می کنی؟
_می خوام بهت نشون بدم من شوهرتم نه دوست پسرت
دستم و آوردم بالا و نرم روی گردنش کشیدم که طوری که هرم نفس هام
به صورتش بخوره گفتم:
_مگه من گفتم تو دوست پسرمی؟!
چشمکی زدم و سرمو بردم جلو و نزدیک گوشش گفتم: 7 3
_ما دو تا دوست تو یه خونه هستیم
و به صندلی ام تکیه دادم غیاث نفس زنان نگاهم کرد که چیزی تو نگاهش
آزارم می داد.
کلافه ازم فاصله گرفت و ماشین روشن کرد لحظه ی آخر نگاهم به آقای
محبی افتاد که خیره ی ماشین ما بود.
غیاث آهنگی گذاشت نگاهی به سیاهی شب دوختم.
با نشستن دست گرم غیاث روی رون پام نفسم رفت و چیزی روب دام
تکون خورد.
می خواستم بهش بگم دستتو بردار اما اینطوری میفهمید که دارم بهش
خیلی سخت می گیرم.
ماشین کنار خونه عمو نگه داشت و با ریموتی که همراش بود در و باز کرد.
ماشین گوشه ی حیاط پارک کرد وگفت:
_بهتره نقشتو خوب عاشقانه بازی کنیاگر نمی خوای شوهرتو از دست بدی!
و مجبورم کرد دستم و دور بازوش حلقه کنم
_الان چطوری تو رو می خوام از دست بدم؟!
زیر چشمی نگاهی بهم انداخت گفت:
_میبینی.
ابرویی از تعجب بالا دادم و وارد سالن شدیم، با ورودمون به سالن با تعداد
romangram.com | @romangram_com