#احساس_اشتباهی_پارت_340
مخمل پاییزیش رو پوشید.
سوئیچ برداشت و گفت:
_بریم؟!
لبخندی زدم
_بریم
با هم از آپارتمان بیرون اومدیم سوار آسانسور شدیم، طبقه هم کف زد که
طبقه چهارم آسانسور ایستاد.
مرد جوانی سوار آسانسور شد با دیدن غیاث گفت:
_سلام جناب شایسته
غیاث بی میل دستشو دور کمرم حلقه کرد گفت:
_سلام آقای محبی
مرد نگاه خیره ای بهم انداخت و گفت:
_معرفی نمی کنید؟!
_همسرم ساینا و ایشون هم آقای محبی وکیل پایه یک دادگستری 7 2
لبخندی زدم:
_خوشبختم آقای محبی
سرش و کمی خم کرد
_بنده هم بانو
آسانسور ایستاد و پیاده شدیم غیاث سمت ماشین رفت و در باز کرد.
سوار شدم و زیر لب گفت:
_مردک به تو چه که این کیه؟
خنده ام گرفته بود گفتم:
_لابد فکر کرده منم یکی از دوست دختراتم.
یهو غیاث چرخید.
205_
romangram.com | @romangram_com