#احساس_اشتباهی_پارت_338
ساعت دوازده شب و نشون می داد و ما هر دو رو به روی تلویزیون
نشسته بودیم.
می خواستم اول غیاث بره اما انگار اونم قصد خوابیدن نداشت.
از جام بلند صدم که نگاهی بهم انداخت و گفتم:
_من میرم که بخوابم
سریع بلند شد و شونه ای بالا انداختم.
_پس من میرم اتاق خودمون تو هم برو اتاق مهمان.
دست به سینه شد و گفت: 6 9
_دیگه چی؟!
_همین
_نخیر، تخت به اون بزرگی نخریدم که برم تو اتاق مهمان بخوابم.
یهو خم شد رو صورتم گفت:
_بعدش تا خودم نخوام با کسی رابطه برقرار نمی کنم پس بهتره به این
موضوع فکر نکنی و اگرم دلت بخواد فقط یک زنگ زدنه.
و تنه ای بهم زد و رفت سمت اتاق.
هاج و واج سر جام موندم منکه حرفی بدی نزده بودم.
به دنبالش راه افتادم و وارد اتاق شدم.
تیشرتشا در آورد پرت کرد روی کاناپه و بعد توی اتاق رفت و سمت تخت و
گوشه تخت دراز کشید.
رفتم سر کمد و بلوز و شلوار راحتی برداشتم لحظه ای نگاهم به لباس
خواب های رنگارنگم افتاد.
اما نگاهمو ازشون گرفتم و به سمت حموم رفتم.
تو حموم لباسمو عوض کردم و اون سمت تخت دراز کشیدم.
آباژور خاموش کردم و سرمو روی بالشت گذاشتم که بوی عطرش پیچید
تو دماغم.
romangram.com | @romangram_com