#احساس_اشتباهی_پارت_337

تازه دم آماده کردم.
غیاث با صدای بمی خندید گفت:
_ شانس آوردی هوس چایی کردم.
_خوب خدا رو شکر پس ول کن.
با صدایی که شاید فکر کرد نمی شنوم گفت:
_ هوس یه چیزه دیگه ام کردم.
خودمو به نشنیدن زدم و سمت آشپزخونه رفتم. مگه می شد با مردی اونم
محرمت تنها باشی دل خیلی چیزا نخواد؟
بغض کردم خدایا چرا مثل تمام دخترا عروس نشدم؟
غصه و افسوس خوردن هیچ فایده ای نداشت.
با سینی چایی به سالن برگشتم.
نگاهی به سالن انداختم اما غیاث نبود. سر چرخوندم که از اتاق بیرون
اومد.
با دیدنم گوشیشو گذاشت توی جیب شلوار ورزشیش.
نمیدونم چرا یه حس بدی پیدا کردم از اینکه نکنه زنی ... 6 8
نباید از این فکرها می کردم. اون مرد بود و پر از نیاز از اولم گفت برای
چی داره با من ازدواج می کنه.
به زور لبخندی زدم گفتم:
_ چایی
لبخندی زد و اومد تا آخر شب تو سالن بودیم.
غیاث به پدرش زنگ زد.
نمیدونستم امشب و چطور قراره سر کنیم یعنی هر دو توی یه اتاق می
خوابیدیم؟
حتی فکرشم...
203_

romangram.com | @romangram_com