#احساس_اشتباهی_پارت_336
چای گذاشتم و دم کردم حوصله ام دیگه داشت سر می رفت.
آروم سمت مبلی که غیاث خوابیده بود رفتم.
گردن درد نمی گیره اینطوری خوابیده؟
ریموت و برداشتم و تلویزیون رو روشن کردم 6 6
آهنگی از حامد همایون گذاشتم و صدا رو بالا بردم.
یهو غیاث ترسیده سرجاش نشست و با گیجی نگاهی به اطراف انداخت.
خندیدم که باعث شد سرشو سمت من بچرخونه با دیدنم انگار همه چی
دستش اومد داد زد:
_ نمیگی سکته می کنم بی شوهر میشی؟
_ نه نمیشم، حوصله ام سر رفته چقدر می خوابی؟
از جاش بلند شد.
202_
و دستی به موهاش کشید.
پشت کردم بهش که یهو دستاش دور کمرم حلقه شد.
لحظه ای از این همه نزدیکی نفس کشیدن یادم رفت.
ضربان قلبم تند و بی هیچ ریتم خاصی می زد.
با صدای لرزونی که حتی خودمم از شندین صدام لحظه ای متعجب شدم
گفتم:
_برو اونور
سرش و روی شونه ی لختم گذاشت گفت:
_ تا تو باشی مردم آزاری نکنی، حالا هم باید جریمه بشی.
دستم و روی دست حلقه شده اش گذاشتم گفتم: 6 7
_من بیدارت نکردم فقط می خواستم موسیقی گوش کنم.
-اه
-اصلا خودم تنهایی چایی می خورم به توام نمیدم. من و باش که چایی
romangram.com | @romangram_com