#احساس_اشتباهی_پارت_335

لحظه اى حس كردم دستش و نرم زير لاله ى گوشم كشيد.
201 _
تکونی خوردم و خوابم برد نم یدونم ساعت چند بود که چشمامو باز کردم.
سرم و بلند کردم.
غیاث نشسته خوابش برده بود و سرش روی پشتی مبل بود.
ناخواسته لبخندی روی لبم نشست از رو مبل بلند شدم و سمت اتاق رفتم.
شماره خونه رو گرفتم بعد از چند بوق صدای مامان پیچید توی گوشی.
_سلام کجایی تلفنت رو جواب نمیدی؟
_سلام مامان جون. خونه خواب بودم. شما و بابا خوبین؟
_ما هم خوبیم
کمی با مامان صحبت کردم و بعد از خداحافظی شماره خونه بابا رو 6 5
گرفتم.
_سلام آتیه جون.
_سلام مادر خوبی؟ آقا خوبه؟
_خوبیم شما خوبین؟ بابا چطوره؟
_همه خوبیم خیالت راحت مادر.
_گوشی رو به بابا میدین؟
_صبر کن عزیزم
بعد از چند لحظه صدای بابا پیچید توی گوشی:
_سلام بابایی خوبم
_سلام دخترکم
صداش چقدر رنجور و ضعیف بود. بازم با یادآوری اینکه بابا چند صباحی
بیشتر زنده نیست دلم گرفت.
کمی با بابا صحبت کردم گوشی رو روی میز آرایش گذاشتم و از اتاق
بیرون اومدم.

romangram.com | @romangram_com